ایلام_نمی دانم چندین روز اینجا حبس بودیم. گویا چندین ساعت گذشته بود. ادامه زندگی در کشور مورد علاقه، تنها دلخوشی گذراندن لحظه های سخت و طاقت فرسا بود.
ایلام،پایگاه خبری راسان خبر؛ به تازگی نامزدی کرده بودم که مقطع ارشد در یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم. با وجود مخالفت های شدید اطرافیان برای ادامه تحصیل راهی پایتخت شدم. هزینه رفت آمدم زیاد بود بنابراین تصمیم گرفتم در خوابگاه مانده و پایان هرترم به خانواده سرکشی کنم.
یک روز در بوفه مشغول چای خوردن بودم که صدای احوال پرسی خانمی بلندقد با صورت سبزه که سعی داشت کنارم بنشیند توجهم را به خودش جلب کرد. شروع به صحبت کرد. اسمم را و از رشته تحصیلی پرسید. به دلم نشست با کلمات خوب بازی می کرد. با پایان حرف شماره های موبایل رد و بدل و این آشنایی یک ساعته آغاز رفت و آمدها، درد و دل ها و موجب شد دوستان صمیمی برای هم شویم.
زهرا ساکن یکی از شهرهای جنوب کشور بود. دختری سر به هوا، زیاد اهل درس خواندن نبود. دلش به تقلبی روز امتحان خوش بود. به گفته ای خودش در این حوزه خیلی موفق عمل کرده است.
وی ترم آخر کارشناسی حسابداری بود. علاوه بر درس خواندن به دنبال کار دانشگاه تهران را انتخاب کرده بود. چند سالی میشد که در دفتر هواپیمایی مشغول کار بود. این موضوع سبب شد من هم مانند او برای تامین مایحتاج زندگی و امرار و معاش همکار زهرا شوم.

تنها آرزویم زندگی در کشور خارجی شد!
چند ماه از استخدامم گذشت، بدجور تحت تاثیر صحبت های مراجعه کنندگان قرار گرفته بودم. فکر رفتن به خارج عین خوره بجانم افتاده بود. با خرید هر بلیط برای مسافران که اکثرا دانشجو بودند خودم را جای آنان تصور و در خیالم هم مسیر آنها می شدم. شب و روزم فقط به رفتن سپری می شد. حالا دیگر تنها آرزویم زندگی در کشور خارج بود. فارغ التحصیل شدن به کل از یادم رفته بود.
پایان ترم شد. حوصله آمدن به ایلام را نداشتم. مادرم دلتنگ و اصرار به دیدار داشت. از سویی خانواده نامزدم تدارک مراسم عقد و عروسم دیده بودند. علیرغم میل باطنی راهی استان شدم. مادرم از دیدنم خوشحال اما نامزدم نه. لابلای صحبت هاش از دوری و حرف و حدیث های اقوام ناراحت و گله مند بود. می خواست ادامه درس در اینجا باشد. دلم برای امیر سوخت. او آرزو ازدواج و بچه دار شدن داشت و من دلباخته کشوری که فقط از آن شنیده و حتی تجربه یک ساعت زندگی در آن را نداشتم.
به بهانه درس خواندن خیلی کم در جمع اقوام حاضر می شدم. تصمیم داشتم این آخرین دیدار و آمدنم به ایلام باشد. بنابراین سپرده بانکی را به کارت انتقال، طلاها را برداشته و برای همیشه راهی تهران شدم.
به مقصد که رسیدم طی تماس تلفنی موضوع را با مادرم در میان گذاشتم. از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم. هنوز صدای لرزان و نحیف پیرزن که التماس می کرد با آبروی ما بازی نکن در گوشم می پیچد. هر چقدر نصیحت می شدم یک گوش در و گوش دیگر دروازه بود. حرف کسی قانعم نمی کرد. فقط به رفتن فکر می کردم.
آشنایی با رضا و عقدناخواسته!
حدود یک ماه از این ماجرا گذشت. برای رفتن مصمم تر شده بودم. با یکی از همکارانم که مانند من آرزویش مهاجرت به خارج بود آشناتر شدم. قرار عقد گذاشته تا راحت تر پناهندگی گرفته شود.
رضا چند سالی بیشتر از من در این دفتر مشغول کار بود. به گفته ی وی، رابط دارد و می تواند بدون دردسر و غیر قانونی ما را از کشور خارج کند.
صبح یکی از روزهای بهمن ماه برای عقد راهی محضر شدم. زودتر به مکان مقرر رسیدم. قبل از ما زوج دیگری با هلهله و شادی، ریختن نقل و نبات روی سر آنها. پذیرایی با شیرینی خامه ای و خودرو سمند تزئین شده با گل های رز و پاپیون قرمز درب محضر، خانواده ها منتظر پایان خطبه ی عقدشان بودند. اشک در چشمانم جمع شد. بغض کردم. اما زرق و برق خارج جای آرزوی برگزاری اینچنین مراسمی را از من گرفته بود.
گوشیم زنگ خورد. رضا بود. کجایی؟ محضر. نمی بینمت؟ داخل سالن هستم. شناسنامه همراته؟ آره.. اومدم بالا…
نوبت ما شد. عاقد زیر چشمی نگاهی انداخت. با صدای ارامش بخشش گفت؛ کسی همراه شما نیست؟ گفتیم نه. پس چه کسی شاهد عقد شما می شود. دو نفر از دوستانمان. خانواده ها در شهرستان هستند. حاج حسین(اسم مستعار) خیلی خوب صبر می کنیم تا بیایند. چند دقیقه بعد آرش و همسرش که گویا از دوستان صمیمی رضا بودند وارد شدند. سرانجام خطبه عقد جاری و ما رسما زن و شوهر شدیم.

زندگی در کشور مورد علاقه تنها دلخوشی و گذراندن لحظه های سخت!
دو هفته بعد راهی ترکیه شدیم. قرار بود رابطی ما را غیرقانونی به استرالیا برساند. مبلغ بیشتر قیمت توافق شده را دریافت و مابقی را در مقصد از می خواست. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. انگار دوباره متولد شده بودم. خودم را برای تمامی اتفاقات احتمالی این سفر آماده کرده بودم.
کمی آنطرف تر چند نفر مانند ما منتظر بودند. زن و مرد و یک فرزند دختر شاید دو ساله، انگار خانواده بودند. از چهره ی آنان مشخص بود ایرانی نیستند. رضا آهسته صدایم کرد. در بین راه نباید با کسی صحبت کنیم. فقط به مقصد فکر کن. اگر کسی سوالی پرسید جواب نده انگار لال مادر زادی هستی.
هنوز حرفش تمام نشده بود که مردی میان سال با قد کوتاه و ریش پرفسوری به سمت ما آمد. لحظه رفتن فرار رسیده بود. به داخل کشتی هدایتمان کرد. در قسمت پایین که تاریک و شبیه انبار زغال بود به ما جا داد. بعد نشستن جلوی دیدمان را با گونی هایی که چند نفر نمی توانستند جابجایشان کنند بسته شد. به زور هوا برای نفس کشیدن بود. نفسم کم کم به شماره افتاد. گره های روسریم را که از رطوبت و گرما خیس و بوی نامطبوعی گرفته بود باز کردم. رضا را چند بار صدا کردم. با صدای سرفه ها پشت سر هم مشخص بود وضعیتش از من بهتر نیست. ساکت باش. خفه شود. حرف نزن. الان میفهمند ایرانی هستیم.
نمی دانم چندین روز در این مکان حبس بودیم. ادامه زندگی در کشور مورد علاقه، تنها دلخوشی گذراندن این لحظه های سخت و طاقت فرسا بود. سرانجام به مقصد رسیدیم. در آنجا توسط رابط دیگری به مکان نامعلومی منتقل و در کمپ پناهجویان کشور استرالیا مستقر شدیم. انتظار این مکان را نداشتم. برای رسیدن به آرزوهای پوچم مجبور به پذیرش این شرایط شدم.

از خودکشی تا بازگشت به ایران!
مریم یکی از صدها جوان استان می باشد که به دنبال آرزوهای پوچ و گذرا، زندگی خود را در اوج شیرین جوانی تیره و تار می کنند و با تن دادن به مهاجرت غیر قانونی و بدون برنامه کانون زندگی خود از هم پاشیده و حالا در حسرت آن روزها است.
با گذشت چندین سال، مریم وقتی از ماجرای مهاجرتش صحبت می کند اضطراب دارد. آرزو می کند زمان به عقب بر می گشت و دچار این اشتباه بزرگ و غیر قابل جبران نمیشد.
وی از خانواده اش تا حدودی خبر دادر؛ مادرمش یک سال بعد رفتنم فوت شد. یعنی از دوری و بی خبری من سکته و اسیر خاک شد!
به گفته ی او، بهترین خانواده دنیا مال وی بوده است. هرچیزی نیاز داشت برایش فراهم میشد. حیف که دیگر آن صمیمیت وجود ندارد! یاد روزهای غربت که می افتد دچار پریشانی می شوم. چون به عنوان خانواده و با رضا برای پناهندگی اقدام کرده بودم وضعیت ما از سایرین تا حدودی بهتر بود.
او فکر نمی کرد باید در اردوگاه باشم. مکانی که روز و شب در آن یکرنگ بود. هرکسی ساز خودش را میزند. شرایط پناهنگی سخت بود. باید تا مشخص شدن تکلیف که معلوم نبود چند سال است در آنجا بودیم. برای امرار و معاش مجبور به نظافت دستشویی و.. می شدند به ازای کار مبلغ ناچیزی دریافت و دوباره خرج خوراک و پوشاک میشد.
سرانجام تصمیم به برگشتن می کند، دیدن مادر امان او را بریده بود. دوست داشت برای یک لحظه هم که شده او را شده بغل کند. در واقع آرزو داشت یک بار دیگر مثل انسان زندگی کنم!
آنجا از تنهایی شاعر شده بود. دفتری پر از اشعار بی قافیه و ردیفی برای مادرش سروده و نوشته بود. چند باری با مادرش تماس می گیرد اما پاسخی دریافت نمی کند. از طریق یکی از اقوام نامزد سابقش در ایران پیگیر احوال شده که متوجه فوت او می شود!
تصمیم به خودکشی!
یک روز که پناهجویان برای هواخوری به داخل محوطه می روند او با چاقوی آشپزخانه اقدام به خودکشی می کند و دست ها و بازوهای خود را زخمی می کند. اما ظاهرا ناموفق و بعد از مدتی از درمانگاه ترخیص می شود.
چند وقت بعد و برای بار دوم اقدام به خودکشی و با تیغ صورتش را خط خطی می کند. بعد از این ماجرا پرونده اختلالات روانی برای او تشکیل می شود. مدارک او را گرفته و راهی مکان دیگری می شود. چون سابقه ی سیاسی ندارد پیگیر کارهای برگشت مریم می شوند.
وی سرانجام تنها راهی ایران می شود. ظاهرا همسرش یک لحظه زندگی حتی سخت در اینجا را به شهر خود ترجیح داده است..
مریم حالا چندی سال است که به ایران برگشته و در شرکت نخ ریسی کار می کند. دستمزد بخور و نمیری دارد. برای او که تنها زندگی می کند زیاد هم هست. لااقل دوباره معنی زندگی را فهمیده.. دیدن اقوام برای او خیلی سخت است. بعد برگشتن دید آنها نسبت به من او تغییر کرده است.
امروزه به دلایل مختلفی افراد زیادی تصمیم به مهاجرت می گیرند. این دلایل شامل بیماری، ناامنی، مشکلات اقتصادی، قحطی، وجود جنگ و عوامل دیگری است که به خاطر آن تصمیم به چنین عملی می گیرند.
یکی از کشورهایی که مردمانش به فکر مهاجرت هستند، ایران است. اصلی ترین دلیلی که ایرانیان شروع به مهاجرت کرده اند، به علت مشکلات اقتصادی و میزان بالای ناامیدی در این کشور است.
طبق آمار بانک جهانی از مهاجران تمامی کشورها در سال ۲۰۱۷، ایرانیان با تعداد یک میلیون و ۲۳۷ هزار و ۳۴۴ نفر از بین ۲۳۲ کشور رتبه ۵۴ را به خود اختصاص داده است.
کد خبر/۶۱۹۵۳
- نویسنده : سمیه آذرمهر_مدیر مسوول و صاحب امتیاز





Thursday, 29 January , 2026