راسان خبر ایلام/محمد سه تا عکس از خودش را بزرگ کرده بود، آنها را به مادرم داد و گفت: «اگر دلتنگ من شدی، به این عکس‌ها نگاه کن..

ساعت نه و نیم شب یکشنبه دهم اسفند ماه ۱۴۰۴، پاسگاه مرزی«دوچشمه» در شهرستان مهران مورد حملۀ ناجوانمردانۀ پهبادهای آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی قرار گرفت.

دو سرباز مرزبانِ بی‌ادعای این مقر که در پاسگاه بودند به فیض عظمای شهادت نائل آمدند سربازانی که تازه داشتند معنی وطن را با جانشان تجربه می‌کردند و برای بعد از پایان سربازی و خدمت به وطن در جبهه‌های اقتصادی و فرهنگی برنامه‌ریزی و رویاپردازی می‌کردند.یکی از آن فدائیان میهن محمد خسروی بود؛ سربازی که تنها هفت ماه از خدمتش گذشته بود و در میان آن همه دود و آتش خداوند او را برای خودش در مقام شهید برگزید.

از آنجا که به فرموده رهبر شهیدمان زنده نگاه داشتن یاد شهیدان کمتر از شهادت نیست، بر آن شدیم که دمی کوتاه با زندگینامه این شهید آشنا شویم. پدر و مادر شهید، به دلیل اندوهی که طاقتشان را کم کرده بود، نتوانستند در این روایت همراه ما باشند.

اما طاهره خسروی خواهر محمد با چشمانی اشک‌آلود از برادر شهیدش برایمان گفت؛ از آن روزهایی که محمد کوچک و ته‌تغاری و عزیز خانواده بود تا امروز که شد قهرمانِ بی‌بازگشتِ خانواده.

محمد از همان کودکی با بچه‌های دیگر فرق داشت و مادر همیشه می‌گفت: «محمد تو خداشناسی، همیشه خدا را در نظر می‌گیری بعد کاری را انجام می‌دهی.» به حق‌الناس خیلی اهمیت می‌داد به گونه‌ای که سعی می‌کرد هیچ‌کسی از او ناراحت نشود. به قرآن عشق می‌ورزید و در دوران مدرسه چند بار به خاطر فعالیت‌های قرآنی لوح تقدیر گرفت.

در سربازی این عشق به قرآن و ارتباط بیشتر با خداوند در او اوج گرفت و از همیشه بیشتر با نماز، روزه و قرآن انس گرفت و سرانجام هم مزد دوستی‌اش با خداوند را گرفت و روزی که شهید شد، روزه بود.محمد در سربازی به دین و مذهب چنان علاقه‌ای پیدا کرد، گویی تازه متولد شده بود. او ته‌تغاری و عزیزکرده خانواده بود و همیشه احترام به پدر و مادر برایش یک اولویت بود.

طاهره می‌گوید؛ که مامان و بابا به نوعی دیگر محمد را دوست داشتند و حتی بیشتر از ما. گاهی به مادرم می‌گفتم: «چون کوچک‌ترین فرزند است، اینقدر دوستش داری؟» مادر جواب می‌داد: «من مادرم و همه شما را دوست دارم ولی محمد برایم یک حس دیگر است» و واقعاً همینطور بود، محمد هیچگاه صدایش را برای پدر و مادرم بلند نکرد. هر کاری برای رضایت آنها انجام می‌داد و خواسته‌هایشان را اجابت می‌کرد. حتی محمد با اینکه پسر بود اما در امور خانه مشارکت داشت از جارو زدن و ظرف شستن تا غذا درست کردن را بدون ذره‌ای ناراحتی انجام می‌داد.

من که دخترشان هستم، هر وقت به آنها سر می‌زدم کارش را به من نمی‌گفت و می‌گفت: «محمد تو این کار را بکن» و محمد بدون کوچکترین اعتراضی آن را انجام می‌داد. حتی وقتی مامان یا بابا نیاز به مداوای درمانی داشتند، محمد با عشق آنها را برای درمان همراهی می‌کرد و تمام کارهایشان را از روی علاقه و نه از سر اجبار انجام می‌داد.

محمد در عین مهربانی آدمی شوخ‌طبع، مهمان‌نواز و دست‌ودلباز بود و همواره همه فامیل و بستگان را در منزل پدرم جمع می‌کرد و وقتی که مادرم مهمان داشت، محمد آشپزی می‌کرد، خریدها را انجام می‌داد، و اجازه نمی‌داد مادر کاری انجام بدهد و می‌گفت: «مادر خسته است و خودم درست کنم».

بیشتر فامیل به خاطر شوخ‌طبعی‌های محمد مهمان ما می‌شدند و به گونه‌ای شوخی می‌کرد که موجب رنجش کسی نشود و شوخی کسی را به دل نگیرد.

در این ایام که به خدمت سربازی رفته بود هرکس می‌خواست بیاید خانه پدرم، ابتدا می‌پرسیدند: «محمد مرخصی هست؟» و اگر بود، می‌آمدند؛ چون محمد چراغ خانه و گرما‌بخش مهمانی‌های خانه پدری بود و همه اقوام هم شوق دیدارش را داشتند.

بیشتر کارهای خانه بر روی دوش محمد کوچک‌ترین فرزند خانواده افتاده بود. و با اینکه از همه فرزتدان کوچکتر بود اما هوای خواهر و برادرهایش که از او بزرگتر بودند را داشت.

طاهره می‌گوید؛ فامیل که نگاهش می‌کردند، می‌گفتند: «انگار محمد بچه بزرگ‌تر خانواده است در حالی که او فرزند آخر بود و هم کشاورزی می‌کرد، هم بنایی و ایزوگام، توی کارخانه هم کار پیدا کرده بود که بعد از سربازی برود آنجا و مشغول کار شود و همیشه آینده‌نگر و اهل فعالیت و بیزار از تنبلی و تن‌آسایی بود. پس‌انداز می‌کرد و قبل از رفتن به سربازی طلا و پول پس‌اندازی که داشت را پیش من گذاشت و گفت: «وقتی از سربازی برگشتم، ماشین می‌خرم، ازدواج می‌کنم، سر کار می‌رم و درسم را ادامه می‌دهم. محمد دیپلم داشت، اما دلش دانشگاه می‌خواست.
آخرین مرخصی‌اش را که آمد، یک هفته کامل کنارمان بود و مدام ما را در آعوش می کشید و می‌بوسید و وقتی کنارش که می‌نشستم سرش را روی شانه‌ام می‌گذاشت.

سه تا عکس از خودش را بزرگ کرده بود عکس‌ها را به مادرم داد و گفت: «اگر دلتنگ من شدی، به این عکس‌ها نگاه کن.» شب رفتن بی بازگشتش دوستانش به دنبالش آمدند و طاهره دل‌اش شور می‌زد و از محمد خواست به محل خدمتش نرود و از حمله احتمالی به مهران به محمد گفته بود.

اما محمد خندید و گفت: «خودم هم شنیدم. ولی خجالت نمی‌کشم با این هیکل؟ بعد بگویند محمد ترسید و به محل خدمتش نرفت و همرزمانش را تنها گذاشت».

طاهره به یاد می‌آورد وقتی که برادرش مهر نمازش را از جیبش درآورد و به دخترش داد و به خواهرزاده خود توصیه کرد نماز خواندن را شروع کند و قرآن را در دستان طاهره گذاشت و گفت «هر وقت اگر شهید شدم و دلتنگم شدی، این قران را محکم در آغوشت فشار بده به تو آرامش می‌دهد.

طاهره از شب آخر می‌گوید که هرچه اصرار کردم نرود اما گوش نداد و آخرین نگاهش به خانه و آن لبخند عجیب و گرمش را هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
وجودم را دلشوره عجیبی در برگرفته‌ بود گویی که در دلم رخت چنگ می‌زدند، و در ناخودآگاهم منتظر خبر شومی بودم.

شرایط جنگی و هجوم اخبار خونین از جای‌جای کشور آرامش را از من گرفته بود، منی که پاره‌ای از وجودم در لباس مقدس سربازی در مرز مهران مشغول حفاظت و حراست از کیان ایران سربلند بود. و به ناچار تسلیم دلشوره شدم و شاید گپ و گفتی کوتاه با او از راه دور به وجود نامتلاطمم آرامش می‌بخشید، او همواره نقطه امیدم و مایه دلگرمی وجودم بود. با اینکه از قبل جوابش را در می‌دانستم اما باز هم امیدوارانه شماره تلفنش را گرفتم و با همه جسارتی که از خودم سراغ داشتم از او خواستم در این شرایط جنگی چند صباحی را مرخصی بگیرد و به خانه بازگردد و حتی با بی‌پروایی گفتم که خودم میایم و مرخصیت را می‌گیرم.

اما گویی من در دنیایی دیگر سیر می‌کردم و او در عالمی دیگر، با امیداوری و هیجان از او خواستم که مرخصی بگیرد و به خانه بازگردد اما او خونسردانه و با آرامش همیشگی‌اش از تمایلش به ماندن در محل خدمت گفت و به من همان جوابی را داد که از قبل انتظارش را داشتم. گویی می‌دانست که موسم پرواز و آزادی روح از قفس تنگ تن رسیده است که همرزمانش را از عروج خونینش خبر داده بود و بی‌صبرانه منتطر روز موعود پرواز بود.

خاطره آخرین مرخصی کوتاهش و دیدار و خداحافظی آخرینش هنوز در پستوی ذهن خانواده و بستگانش مانده است. می‌دانست که در پَسِ این خداحافظی دیگر هیچگاه دیداری دوباره نخواهد بود. حتی بعد از عروج خونینش هم به فکر خانواده بود و سه روز بعد از شهادتش، به خوابم آمد که برایش در حال پخت نذری هستم که از من پرسید: «طاهره چکار می‌کنی؟» گفتم: «دارم برات نذری درست می‌کنم.» با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: «چرا از پول‌های خودم خرج نمی‌کنی؟ مگه برات پول کنار نذاشتم؟ از امانتی که پیشت هست خرج کن» و سپس از خواب پریدم.

یادم آمد که محمد مقداری طلا و پول پیش من امانت گذاشته بود که بعد از پایان خدمت سربازی برایش به خواستگاری دختر مورد علاقه‌اش برویم و بی‌صبرانه منتظر فرارسیدن آن روز بودیم اما نمی‌دانستیم که روزگار سرنوشت دیگری برایمان تدبیر کرده است و همان پول را برای مراسم عزای محمد به جای عروسیش خرج کردیم.

مادرم در فراغ محمد خیلی بی‌تابی می‌کرد، یک شب به خواب خاله‌ام آمده بود در حالی که کبوترهای زیادی اطرافش بودند. در خواب به خاله‌ گفته بود: «به مادر بگو، این همه کبوتر را ندیدی؟ فقط من رو دیدی، من که از همه سالم‌تر بودم».

آری، پیکر پاک محمد سالم بود و فقط پشت گوشش زخمی کوچک برداشته بود.
محمد خسروی، متولد نهم بهمن ۱۳۸۲ در استان ایلام، محل زندگی روستای قاسم‌آباد چرداول، در دهم اسفند ۱۴۰۴ در حمله تروریستی به پاسگاه دوچشمه در مرز مهران به شهادت رسید.

یادش همیشه سبز، روایتش همیشه زنده.

کد خبر /۱۱۴۵۸۵

  • نویسنده : حکیمه موسی نژاد؛ خبرنگار